بلاتکلیفی آنقدر دردآور و اذیت کننده است که می تواند یک تنه طول شنبه تا جمعه را در جای جای مغز آدم رژه برود. اینکه برای یک موضوع به ظاهر پراهمیت، باید متغیرهایی متعدد را با نقل قول هایی متعددتر از آدم های مختلف کنار هم بگذارم و در نهایت تصمیم بگیرم، آن هم در حالی که خوب می دانم هر روز که می گذرد این بلاتکلیفی بیش از پیش درحال ضرر زدن است عمده ی فعالیت مغزی این روزهای من را تشکیل می دهد.

گاهی حتی به این فکر می کنم که اگر در موضوعات پراهمیت آدم گزینه های متعدد نداشته باشد از جهاتی برایش بهتر است. اگر موفق شود که چیز خاصی نمی گوید و اگر موفق هم نشود می گوید چاره ی دیگری نداشتم. اما اگر گزینه های متعددی جلوی راهت باشد این فکر که اگر راه دیگر را انتخاب می کردم ممکن بود بهتر شود همیشه همراهت هست.

مشکل وقتی حادتر می شود که دستت در انتخاب بازِ باز باشد و تمام مسئولیت انتخابهایت نیز به عهده ی خودت! به قول آن کتاب: "خداوندا راه دو و تو ما را به یک می خوانی، برسر دوراهیمان می گذاری که چه کنیم؟

خلاصه بد وضعی است!